|
فرزند ماه |
|
یکشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸۸ و تو چه می دانی چه می گذرد در ذهن مجسمه چشمانش چه را زنده نگه می دارد شاید نه آنچه می پنداری و نگاه مجسمه ساز را . قدرتی که در آن موج میزند ، توان کدام است ؟ comment()
| post by M.C MooNcHiLD I Feel Everybody So Far a way From Me
۱٠:٤٦ ق.ظ Greenwich Mean Time
یکشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٧
می زییم بی دروغ بی بدی اشک می شوید چشمانم کاش دنیا را کفشهایم کو راه طولانیست از مهتاب تا طلوع قلبم دست در حلقم کرده بغز خفه ام می کند سنگینی چیزی را در جمجمه ام حس می کنم نمی بینمش نمی دونم چه مه چی می خوام چی بشه تا خوب بشم خوب چیه ؟ اینجا کجاست ؟ دروغ گفتم اشکی نیست قلبی نیست قسمت سالم سیبم آنقدر کوچک است که ارزش جدا کردن ندارد .
comment()
| post by M.C MooNcHiLD I Feel Everybody So Far a way From Me
٥:۳۳ ب.ظ Greenwich Mean Time
سهشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٧ نیلوفر ، پای بسته است ، در لجن مرداب . اما مرداب با تمامی آب های مرده اش ، نمی تواند ذهن او را ببندد . بدان نیلوفر در امید زندگی می کند و نه در مرداب . و بالاخره وعده الهی تحقق می یابد نیلوفر با تمام وجود می شکفد فریاد می زند پاکی روحش را با گلبرگ های سفیدش و می گوید ، من ، اینجا هستم ، نیلوفر . زیبایی و عشق و محبت و مرگ و زندگی را می شناسم . زندگی ام را که به سختی بدست آورده ام یک شبه از دست می دهم زیرا جای نیلوفران دنیا نیست نه جایی که قدرمان را ندانند .
پای نیلوفر بسته در لجن مرداب است اما چهره اش از آب بیرون است و رویش به آسمان شگفت آور است زیبایی خیره کننده اش که از لجن ها بیرون آمده بدون ذره ای سیاهی .
comment()
| post by M.C MooNcHiLD I Feel Everybody So Far a way From Me
۱٢:٠٧ ب.ظ Greenwich Mean Time
|
[ Home| Archive | Contact | M . C | Iraj ]